از روزهای استاژری تا نمی دانم آن کجای پزشکی...


fucking life

 

زندگی حتی در شیرین ترین و خوش ترین لحظاتش یه سطل پر از گه ه ...چه برسه به اوقات سخت و تلخش...


ساکورا

all alone

     

      خیلی وقت ها پیش می آید که حالم بد است ، مریضم ، خسته ام و شاید هم کمی دلتنگ ..و مثل همیشه تنها ! گاهی آنقدر حالم بد است که حتی توان رفتن تا در یخچال برای آوردن یک لیوان آب را هم ندارم و آنجاست که با تمام وجود تنهایی  را حس می کنم.. تنهایی را حس می کنم با وجود اینکه همسفر مهربانی دارم و روزی چندین و چندبار  با هم صحبت می کنیم.. با وجود اینکه خواهر فوق العاده ای دارم و هر شب به لطف همین لپ تاپ هم صدایش را می شنوم و هم صورتش را می بینم.. تنهایی را حس می کنم با وجود پدر و مادری دلسوز و همیشه نگران و دوستان خوبی که هفته ای یک دو بار تلفنی جویای احوالاتم هستند ، حتی با وجود مامای خوب تیم سلامت مان که هر شب به بهانه ای به من سر می زند وبرایم چیزی می آورد و حتی تر راننده  های مرکز که شب ها یا برایم آب می آورند یا نان  و یا می خواهند مرا در شهر بچرخانند که مبادا خریدی داشته باشم و...آری ... خیلی وقت ها پیش می آید که احساس تنهایی می کنم...راستش میانگین ساعت هایی که تنها بوده ام خیلی بیشتر از ساعت هایی است که در جمع عزیزان گذشته ..و باید اعتراف کرد که این وضعیت را پذیرفته ام و به آن عادت کرده ام.. می دانید:این ها همه تحفه رشته پزشکی ست...

به قول فاطمه عزیز ( از قول استادی): مهم اینه که ما آدما قبول کنیم که تو این دنیا تنهاییم و باهاش کنار بیایم ، اون موقع همه چی درست می شه، نه از کسی توقع بیجا داریم و نه از کسی دلخور می شیم..این کسی شامل همه است حتی عزیزترینامون..

 

پی نوشت: نمی دونم که دوباره برگشتم یا نه ولی به این موضوع ایمان آوردم که آدمایی میان سراغ وبلاگ که احساس تنهایی می کنن

 


ساکورا

 

 

از پرشین بلاگ ممنونم که بعد از دو سال هنوز اینجا رو برای من صحیح و سالم نگه داشته....

 

 

اینجا سربیشه است .  


ساکورا

 

 

یک وقت هایی دوست داری  باشد که تمام خوشی های آن لحظه ات را با او تقسیم کنی...

یک وقت هایی دوست داری باشد که از تمام چیزهای خوب و خبرهای تازه ات برایش بگویی...

یک وقت هایی دوست داری باشد که تنها در کنارش باشی و بودنش را در کنارت احساس کنی...

یک وقت هایی خیلی دوست داری که باشد که از تمام ناراحتی هایت برایش بگویی و او گوش کند...

یک وقت هایی خیلی خیلی دوست داری که باشد تا... ولی نیست، نیست ، نیست .

رسم زندگی است دیگر ... وقتی که باید باشد نیست ...بهتر است شادی ها و غصه هایت را فقط برای خودت نگه داری ...فقط برای خودت!!! آن موقع دیگر نبودنش و فاصله تان را کمتر احساس می کنی...

  

 


ساکورا

 

 

 اشتباه از ما بود ...

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را

در خیالِ پیاله می دیدیم ...

 

 


ساکورا

پادشاه فصل ها، پاییز...

 

 زرد و سرخ و ارغوانی

 برگِ دختانِ پاییز

  می ریزد بر زمین

  آرزوهای ما نیز

 

 


ساکورا

 

   

     عصر جمعه است و سالن مطالعه کتابخانه بیمارستان قائم خلوت تر از روزهای دیگر .امتحان اطفال که داشته باشی برایت فرقی نمی کند  جمعه باشد یا وسط هفته . تو هم می شوی جزء معدود افراد حاضر در سالن مطالعه! مانتو شلوار سورمه ای دخترک توجه ام را جلب می کند.کنجکاوی ام گل می کند و به طور نامحسوس به میزش سرک می کشم... زیست پیش دانشگاهی !!! دخترک دبیرستانی ست و قطعا امسال کنکور دارد و لابد عشق پزشکی هم هست که از همه جا کتابخانه بیمارستان را برای درس خواندن انتخاب کرده!  خنده ام می گیرد، نمی دانم مثل منی که بیشتر از پنج سال است که پزشکی می خوانم چه گلی به سر چه کسی زده ام که حالا او بخواهد بزند...نیم ساعتی حواسم را پرت کرده بود که ناگهان سر و کله مادر و خواهر 7-8 ساله اش با یک ساک پر از خوراکی و فلاسک چای پیدا می شود . قربان صدقه دخترش می رود، سفارش می کند که حتما همه چیز هایی را که برایش آورده بخورد و بعد نگاهی با حسرت به بقیه می اندازد و می رود...

    این صحنه برایم خیلی آشناست... فیلنامه اش را شش سال پیش برای من هم نوشته بودند و من هم خوب بازی اش کردم! نتیجه اش اما !!!  

    برای این علی رغم تنها بودن در خانه به کتابخانه بیمارستان می روم تا کمی انگیزه ام برای درس خواندن بیشتر شود...سه ماه دیگربیشتر تا امتحان دستیاری امسال نمانده و دیدن اینترن ها و پزشکان عمومی ِ از طرح برگشته ی بیکاری که سخت درس می خوانند، مثلا  قرار است تشویقم کند که درس بخوانم...

  سیکل معیوب... خنده دار نیست؟!!

 


ساکورا

این شب های لعنتی

 

 

این روزهای طولانی ٍ تمام نشدنی ...

این شب های لعنتی ٍ پر از تردید ، نگرانی ، دلواپسی...

شب های بی خوابی...

بعد از ظهر های پر از خواب های آشفته...

 ترس از اشتباه ...

ترس از باختن ...

ترس از زندگی...

این شب های لعنتی چرا تمام نمی شوند ؟!!! 

 

 


ساکورا

 

 

                            

                   وقتی با بچه ها بازی می کنی بزار اونا برنده بشن

 

 


ساکورا

مرگ

دقیق نمی دانم بار چندم بود یا حتی چند ریشتر فقط می دانم که اینبار از ته دل ترسیدم و این بار من به جای خواهرم گریه کردم... بار اولش شدید بود و طولانی ... حدود ۳ ظهر تا جایی که از خواب بیدار شدیم و مبهوت به همدیگر نگاه کردیم! ناگهانی بود اما نمی دانم چرا نترسیدم و فقط آن را یک تذکر کوچک از طرف او فرض کردم برای مثل منی که حسابی سرگرم زندگی مسخره اش است و یادش هم نمی آید که روزی باید بمیرد... همان وقت هم نماز آیات خواندم... بار دوم ، شب بود ! به گمانم از ۱۲ گذشته بود ... خیلی تحویل نگرفتم ... پشتم به دو رکعت نمازی که خوانده بودم گرم بود و انگار که با اینکار مصونیت پیدا کرده ام . بار سوم و چهارمش را اصلا حتی حس هم نکردیم ... آخر خفیف بود نسبتا... یک هفته ای به آرامی و بدون خبری از زلزله گذشت تا اینکه امروز صبح آنقدر شدید بود و به گمانم عمیق که از خواب بیدار شدم... ترسیدم... گریه کردم و فهمیدم که مرگ نزدیک تر از رگ گردن است ....

نمی دانم ! شاید چند روز دیگر زنده نباشم... این بار باورم شده است! 

 

 


ساکورا